از دشواری آغاز

نوشتن برای من آسان نیست، اما این بلاگ را بنا گذاشته‌ام تا جایی باشد برای به‌هم پیوستن، باهم نوشتن، برای همدیگر نوشتن و هم‌فکری.‌
ایده‌آلم این است که روزی اینجا به فضایی تبدیل شود که من تنها نویسنده‌ی آن – و مجبور به نوشتن 🙂 – نباشم، اما مثل تمام ایده آلهای درابتدا دست‌نیافتنی مجبورم با واقعیتِ آغازی سخت و پر از ایراد کنار بیایم.
سعی می‌کنم تا میشود ساده و واضح بنویسم. برای شروع شاید بهتر باشد از خودم بنویسم. و لعنت بر نوشتن، آن هم نوشتن از خود….

برای من نزدیک نه سال می‌شود که از تهران خداحافظی کرده‌ام. بند احساسی که به آن داشته‌ام را گذر زمان بریده و حالا جایی با فاصله‌ی جغرافیایی ، عاطفی و ذهنی از تهران نشسته‌ام. این فاصله به ذهنم آزادیِ قضاوتی فارغ از نوستالژی را میدهد و برای این آزادی از غربت، دوری، دلتنگی‌های پشت‌سر‌گذاشته شده، و اشکهای بی‌امان‌سرازیر شده در طی این سالها ممنونم.
زمانی که از تهران خداحافظی می‌کردم و حتا خداحافظی‌های بعدترش، فکر نمی‌کردم روزی برسد که نخواهم به این دلبرِ از دور آنهمه خواستنی برگردم. در پاریس زیبا راه میرفتم و فکر میکردم چرا چنارهایش این‌قدر کارخانه‌ای و سربه‌راهند، چنارهای شانزه‌لیزه کجا و چنارهای وحشیِ خیابان ولیعصر که با سری افشان، بی‌پروا در گرمی تابستان پاهای لختشان را در آبِ جویِ خنک می‌کنند کجا؟ همان سال یا سال بعدش بود که چنارهای تهران قتل‌عام شدند.
دوسال پا در پاریس و سر در هوای تهران درس میخواندم، تهران هنوز خانه‌ی من بود و من مسافر و دانشجو بودم. پایان‌نامه‌ام در جستجوی منظر کوه-رودهای تهران و پروژه‌ی نهایی‌ام هم طراحی استراتژی برای بافت متراکم منطقه هفده تهران در برابر زلزله بود. آن شبی که تهران چند لرزه‌ی کوچک افتاد و همه‌ی مردم شهر شب را بیرون از خانه سر کردند، من تا صبح تمام سناریوهای محتمل که هیچ‌کدامشان ختم‌به‌خیر نمی‌شد را ده‌ها بار مرور کردم و ترسیدم. شهر بی‌دفاع بود. همه‌ی آن هشت میلیون جمعیت و الهه و آرش و دوستهای باقیمانده در تهران و خانواده‌هایشان و آنهایی که نمیشناختم بی‌دفاع بودند. ماشینهای زیادی به سمت خارج از شهر حرکت کردند ولی از خانه که نمی‌شود گریخت. چند روز بعد برگشتند و چند ماه بعد ترومای زلزله در ذهنها ترمیم شد و تهران دوباره دلبری از سر گرفت.
از دلبری‌های تهران اگر قرار بود بنویسم صفحه‌ها پر میشد، اما عاشقان این دلبرِ معشوقه‌کُش به قدر کافی پرتعدادند و من هم چهار یا پنج سالیست که دیگر از او دل بریده‌ام. من بنا دارم بنویسم چرا لازم است از تهران دور شد، چطور راحت‌تر میشود با آن خداحافظی کرد، به کجا میشود رفت و خانه ساخت و زیستن از سر گرفت.
من بنا دارم بنویسم تهران هنوز هم در برابر زلزله بی‌دفاع است. خیلی بی‌دفاع. آنقدر که فقط بایست امیدوار بود که آن زلزله‌ی موعود نیاید. مثل یک راز مگو همه‌مان میدانیم که چقدر تمام این خانه‌های‌ صدهامیلیونی و چندمیلیاردی تهران که یا داریمشان و یا دلمان آرزوی داشتنشان را دارد به لرزه‌ی یکی از گسل‌ها نیست خواهند شد. اما از این راز مگو حرف نمیزنیم، مگر صدایمان خواب دویست‌ساله‌ی گسل‌ها را آشفته کند. من به سان خرمگسِ سقراط -که نمی‌دانم چگونه گزیدن بلد بود-، اما همانقدر ناخوشایند و آزاردهنده بنا دارم یادآوری کنم که تهران امروز از شرایط اولیه‌ی زیست‌پذیری سالهای نوری فاصله دارد. هوای تهران آن چیزی نیست که بدن انسان برای تنفس لازم دارد. که کودک ما نمی‌تواند، و نباید و نشاید در تهران رشد کند، بدود، بخندد، بازی کند. زیرا که هر فعالیت اضافی که موجب افزایش هیجان، بالارفتن ضربان قلب ، تندشدن تنفس او شود آلاینده‌های بیشتری را به ریه‌های نازنینش وارد می‌کند.
من به عنوان معمارباید بگویم که نمی‌توانم خودم را به ساختن خانه که نه، نوعی چهاردیواری که در تهران خانه می‌نامیمش، راضی کنم. اخلاق می‌گوید که سرپناه انسان باید مامن او و موجب آسایش او باشد، باید حیاط یا بالکن یا بهارخوابی داشته باشد. این‌ها از حقوق اولیه انسان باید باشند، جایی برای خواب، جایی برای تنفس، جایی برای بازی. در تهران اما مترمربع‌ها برای سرمایه‌گذارها قیمتی‌تر از حال و جان و نفس انسان‌ها شده‌اند. بر فرض هم که سرمایه‌گذار انسانیت کند و یا مشتری‌های خوش‌پولش طلب حیاط و بالکن و بهارخواب کنند، چه فایده وقتی نزدیک نیمی از هر سال هوای بیرون آلوده‌تر از هوای درون خانه باشد؟
سخن را دراز نمی‌کنم. تهران خودش به اندازه‌ی کافی سخن برای راندن از خود در آستین دارد اگر گوش کنیم.

من اینجا بنا دارم از رفتن از تهران بگویم، از سکنا گزیدن در جایی که تهران نباشد. چه برای آنهایی که شک دارند و چه برای آنهایی که یقین دارند تهران دیگر نمیتواند خانه‌ی خوبی باشد. برای عاشقان دل‌خسته‌ی وفادار این شهر بی‌وفا اما زیاد حرفی ندارم. برای من چندسالیست که یقین حاصل شده تهران آن شهری از ایران نیست که قرار باشد به آن برگردم. تقریبا هم‌زمان با تولد نوا که حالا چهارسال‌و‌چهارماه دارد و هرماهی که بزرگتر میشود بیشتر تمنای زندگی در ایران را در چشمانش میخوانم.
پروژه‌ی [دور از تهران] در ذهن من طی این سالهای اخیر جای بزرگی پیدا کرده و بخش قابل‌توجهی از دغدغه‌های روزانه‌ام را تشکیل می‌دهد: ناهار چه بخوریم، برای نوا چه سایز لباسی باید بخریم که طولانی‌تر بپوشدش، قفل در ورودی را تعمیر کنیم و چگونه به تهران برنگردیم. در موردش زیاد میخوانم، جستجو می‌کنم و با آدمها حرف می‌زنم. چند هفته‌ی پیش به سرم زد که این فکرها را جایی ثبت کنم که بشود آغاز یک گفتگوی جمعی. مثل دیوانه‌های از خواب‌وخوراک افتاده بلاگ را سروسامان دادم و رنگ به دیوارش زدم و چندبار هم مچ خودم را در حین وسواس کمال‌گرایی گرفتم که وقت را تلف نکن و شروع به نوشتن کن. امیدوارم در طی مسیر یاران موافقی پیدا کنم که باهم تبادل فکری کنیم، از سختی‌ها و چالش های رفتن از تهران حرف بزنیم و برایشان چاره پیدا کنیم. از مزیتهای آن بگوییم و دلگرم شویم. تجربه‌های مشابه را پیدا کنیم و بررسی کنیم. و کارهای دیگری که چون یک‌و‌نیم ساعت از نیمه‌ی شب گذشته به ذهنم نمی‌رسند.
ارادت و
شب یا روز شما خوش

پی‌نوشت : لطفا اگر تا اینجا را خواندید، یکی‌دو جمله برایم پاسخ بنویسید.